تبليغاتX
غریب نیلی



 

این پست و شعر زیبا رو که بی نهایت دوستش میدارم ،

تقدیم میکنم به "بارون زده" که مثل خودم بارونیه ....

 

صبر بر دوری تو هرگز !!!

     

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا

خدايا جز تو آيا مهربانی هست ؟؟؟؟؟

گرچه پيمان خودم را با تو بشکستم

نمی شد باورم اما ، چه زيبا باز من را سوی خود خواندی

عزيزا ! من گمان کردم که ديگر راه برگشتی برايم نيست

خداوندا ! مرا البته می بخشی

گمان کردم به جرم غفلت از تو

مرا راندی و در را ، پشت سر بستی

حبيبا ! باورش سخت است

اما تو مرا اينک برای آشتی خواندی ؟؟!!!

به پاس آشتی با تو ، اينک

من خدايا عهد می بندم

از اين پس بی شکايت دوست خواهم داشت

بی توقع مهر می ورزم

خدايا سينه ام را رحمت پاک گشايش مرحمت فرما

به لب هايم ، تبسم را ، به چشمم نور پاکت را

به قلبم ، مهر ورزی را

خداوندا ! بلندای دعايت را عطايم کن

تو معشوق همه عالم

از اين پس عاشقی را پيشه ام فرما

خدايا راستش من آدميزادم

گاه گاهی گر گناهی می کنم

طغيان مپندارش

کريما ! من گناهی بنده ای دارم

و تو بخشايشی جنس خدا

آيا اميد بخششم  بی جاست ؟؟؟؟؟

خودت گفتی بخوان

می خوانمت اینک مرا درياب

به چشمانی که می جويد تو را نوری عنايت کن  

و خالی دو دست کوچکم را هديه ای اينک عطا فرما

خودت گفتی کسی را دست خالی برنگردانيد  

کنون ای اولين و آخرينم

بارالها ، راست ميگويم

دگر من با خدايم آشتی هستم

ببخشا آن گناهانی که دور ازچشم مردم درحضورت مرتکب گشتم  

گناهانی که نعمت های پاکت را مبدل کرد

خداوندا ! ببخشا آن گناهانی که باعث شد ، دعايم بی اثر گردد

گناهانی که اميد مرا از تو ، پريشان کرد

خدايا ! پيش آنانی که مي گويند من را تو نمي بخشی

تو رسوايم مکن

 من گفته ام من مهربان پروردگار قادری دارم   

که مي بخشد مرا

آيا به جز اين است ؟؟؟؟

خدايا ! بين من با آن که نامت را نمي خواند فرقی نيست ؟؟؟

اگر من را به عدلت در ميان آتش اندازی

ميان آتشت من باز مي گويم

هلا ! ای مردمان

من مهربان پروردگار قادری دارم

که او را دوست مي دارم ! -

چه پيوندی ميان آتش و قلبی که مهر تو در آن پيداست ؟؟؟

و گيرم صبر بر آتش

وليکن صبر بر دوری تو ؟؟؟؟ هرگز!!!

خدايا خوب ميدانم ، مرا تنها نمي خواهی

خدايا راست ميگوئي

غريب اين زمين خاکيت جز تو که را دارد ؟؟؟  

مرا مهمان دنيای خودت کردی

کريما ! تو پذيرايي از مهمان خود را خوب ميدانی

تو ظرف خالی مهمان خود را دوست مي داری ؟؟؟

خداوندا ! مرا جز تو خدايي نيست !!!

و می دانم تو نوميدی ما اميدواران خودت را بر نمی تابی

اگر برگردم از پيش تو با دستان خالی

منکرانت شاد ميگردند!!!  

خداوندا ! شهادت ميدهم ، هستی  

شهادت میدهم ، من مهربان پروردگار عادلی دارم

شهادت میدهم ، من مهربان قلبی ز روح پاک او دارم

شهادت میدهم ، من قطره ای از روح اويم

گرچه گاهی خود نمی دانم

شهادت میدهم ، من قلب پاکی را برای مهر ورزی دارم اما

خب چه باک از آن که گاهی هم بگيرد او

گواهی میدهم ، من جلوه ای از ذات پاک کبريا هستم

و من هستم که او ميخواست من باشم

 و می خواهم که من آن گونه ای باشم ، که ميخواهد  

بيا ای مهربان همراه خوب مهر آئينم

بخوان با من

بخوان ، زيرا اگر با هم بخوانيمش

جواب هر دومان را زود خواهد داد

خداوندا ! تو را من دوست ميدارم

و ميدانم تو نور آسمانها و زمين

هر لحظه با من از خودم نزديکتر هستی

تو گرمای محبت را عنايت کن

زمينی بنده ام اما ، يقينی آسمانی را عطايم کن

خدايا مزه زيبای بخشش را به کام قلب ما بنشان  

تو لبخند رضايت راعطامان کن   

خدايا ، قلب ما را

منزل پاک خودت را ، از حسادت ها ، رهايي ده

خدايا ! قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست

خدايا ! من چه مي گويم

                 چنانم کن که ميخواهی

                                           مرا آن کن ، که ميدانی !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت   توسط غریب نیلی  | 



 
 

آغاز من، نه آغاز زمین بود و نه آغاز انسان

تنها اتفاق ساده ی کوچکی بود

که در گیر و دار آفرینش افتاد

تکرار بدیع خلقتی

که منی تازه به مای جهانیان افزود... 

پیش تر زیستن نمی دانستم

خدایم آموخت!

آن هنگام که سیب سرخ تپنده ای میان دست های کوچکم جا داد

و شیطان را فرمان داد تا سرکشی کند!

شیطان دلش گرفت

قرار نبود پایان قصه ی عبادت هزار ساله اش چنین باشد

کوله بارش را بست

پیراهن زهد را از تنش بیرون کرد و خواست تا ترک بهشت کند

کسی دلش برای شیطان نسوخت

انسان اما

رفت تا بدرقه اش کند

شیطان کینه داشت

انسان عشق

شیطان عشق را نمی فهمید

انسان که برگشت دروازه های بهشت بسته بود

انسان ماند و شیطانی که کینه داشت و راهی که به زمین منتهی می شد....

خدا گفت

راه را تا انتها برو

چرا که من چنین می خواهم

و فراموش نکن

تنها یکی از شما باز خواهد گشت

راه تاریک بود و ناپیدا

انسان از راه ناپیدا می ترسید

حکم، حکم خدا بود

باید می پذیرفت

انسان راهی شد و شیطان به دنبالش

شیطان کینه داشت

انسان عشق

عشق راه بود و کینه بی راهه

شیطان انسان را گمراه می خواست

چرا که راه، هر دو را نمی پذیرفت

هزار سال

شیطان بی راهه را آذین بست و آراست

انسان اما سر به راه بود

شیطان گفت

اما این بازی عادلانه نیست

گریست و از بازی بیرون رفت

کسی دلش برای شیطان نسوخت

خدا گفت

عشق راه بود

شیطان عشق را نمی فهمید

دلیل گمراهی اش فقط همین بود

انسان به زمین رسید

زمین پر بود از آرزوهای رنگارنگ

خدا چشم به راه انسان بود

انسان آرزوی بهشت می خواست

بهای آرزو سنگین بود

انسان عشق را خرج آرزوی بهشت کرد...

و خدا گریست و گفت

کاش انسان می دانست عشق راه بهشت بود

کاش انسان همیشه عاشق می ماند

هی...تو... تو همان انسانی!

برخیز و عشقت را پس بگیر

عشق تنها، بهای بهشت است

عاشقی کن!

خدا هنوز چشم به راه توست..................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت   توسط غریب نیلی  | 



 

دهانت را می بویند:
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بو یند
روزگار غریبی است نازنین،
وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن،
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در خانه می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
وترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای مارا بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت   توسط غریب نیلی  | 



 

خدایا ...

دلم را چون نی لبکی چوبین بر لبهای خود بگذار

و زیبا ترین نغمه هایت را در فضای زندگی مان

مترنم کن !

چنان بنواز دلم را که

هر جا نفرتی هست ، عشق باشم من !

هر جا زخمی هست ، ایمان باشم من !

هر جا ناامیدی هست ، امید باشم من !

هرجا تاریکی هست ، روشنایی باشم من !

هر جا غمی هست ، شادمانی باشم من !

خدایا ...

««« توانم ده تا دوست بدارم بی چشم داشت

و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا ! »»»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط غریب نیلی  | 



 

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبي با هم ازآن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي :

از اين عشق حذر کن

لحظه اي چند بر اين آب نظر کن

آب آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمناي تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتمهمه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم نرميدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي از آن کوچه گذشتم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت   توسط غریب نیلی  | 



این پست رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم نغمه  ...

شادی روح پدر و مادر عزیزش فاتحه ای قرائت میکنیم ...

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان میداد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق میزد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر میشد
همیشه کودکی باد را صدا میکرد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره میزد
برای ما یک شب سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت   توسط غریب نیلی  | 



پشت نسیم بهار پنهان میشوی و آهسته و بی صدا از بالای درختان کاج و سپیدار و کنار پنجره اتاق من می گذری و فکر میکنی من نمی دانم که طراوت هر نسیم بهاری به خاطر لطافت حضور تو در ورای آن است ؟؟؟ کنار بنفشه بنفشه و سنبل قایم میشوی و لابه لای گل و شکوفه های بهاری خودت را مخفی میکنی و فکر میکنی من متوجه نمی شوم که زیبایی و جذابیت همه گلها و شکوفه های عالم ، فقط و فقط به دلیل حضور نگاه جذاب تو در دل گلبرگ و شکوفه هاست ؟؟؟ فکر میکنی من رد پای تو را نمیشناسم و نمیدانم که این تویی که در آغاز همه بهار ها در گوشم نجوا میکنی که صدایت بزنم و نوشدن و دگرگونی قلبم را از تو طلب کنم تا تو برای تازگی و بهاری شدن زندگی بهانه ام شوی ؟بهارت دوست دارم ، نه به خاطر نسیم های پر طراوتش و گلها و شکوفه های زیبا و دلربا و نه به خاطر همه تازگی که به همراه دارد . بهار را دوست دارم چون می دانم که این تویی که در پشت همه زیبایی هایش پنهان شده ای و بی آنکه بدانم با نگاه همیشه بهارت مواظب من هستی . بهار را به خاطر نگاهت دوست دارم ...

و دوستت دارم بی نهایت چون خدا هستی و بیکران ... و من چیزی نیستم جز ذره کوچکی از روح بیکران تو ... و خواهم آنگونه باشم که شایسته انسان بودن است ... که پاک باشم و پاک پاک پاک ...

خدای عزیزم هر روز روز توست ...  شکر که امروز هستم و فرصتی برای زندگی هست . با سیما برای همیشه خداحافظی میکنم و مشتاق برای تولد دوباره یک " انسان " میشم ... با همه مشکلات میجنگم که به تو برسم ... شرایط سخت رو با کمک تو پشت سر میذارم تا پخته بشم و تجربه جدیدی رو کسب کنم و به تو برسم . من دوباره متولد میشم و میشم غریبه ای از این گنبد نیلی بیکران تو و فقط برای تو آشنا ... " غریب نیلی " ... این غریب نیلی آشنا خیلی دوست داره خدا ، دوست داره با تو باشه ... همیشه راضی هست به رضای تو ...

 """من همه چیز را رها میکنم و به خداوند میسپارم """ ...

سیما برای همیشه رفت که وجودش تبدیل بشه به یک انسان ... من مراسم سوگواری سیما رو برگزار کردم که برای همیشه باهاش خداحافظی کنم ...

روحش شاد و میلاد دوباره اش مبارک ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت   توسط غریب نیلی  | 




بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

نرم نرمک میرسد اینک بهار .....

 

سال 87 هم رو به اتمامه ، داره بوی بهار میاد ...

یکسال با همه خوبی ها و بدی ها ، شادی و غمهاش گذشت ، فقط یه خاطره موند برامون و تجربه هایی که کسب کردیم ... با اومدن بهار همه چیز نو میشه ...

زمین ، طبیعت ، خونه ، ماشین ، ... و ظاهر ما آدما !!! اما آیا سعی میکنیم باطنمون هم به اندازه ظاهرمون نو کنیم ؟ روحمون رو ؟؟؟ لباس براش میخریم ؟ آرایشگاه میبریمش ؟ خوشبوش میکنیم ؟؟؟ شاید نه !!!

من تصمیم گرفتم سال جدید واقعاً نو بشم ... 22 سال ظاهرم رو آراستم ... حالا یک سال هم یه چیز دیگه رو تجربه میکنم مطمئنم به ضززم نیست ... اما باید از همین حالا شروع کنم . فرصت زیادی تا آغاز شکفتن دوباره نیست

باید برم خرید ، اما نه مغازه هائی که توی خیابوناست ... باید برم در خونه خدا ! اونجا هر چی بخوام هست ... میتونم روحم رو حسابی صیقل بدم تا بشه مثل یه آئینه صاف صاف بشه مثل برف سفید ، بشه مثل عطر نرگس خوشبو ... بشه مثل خدا ......... اما چقدر ازش دووووووووووووووور ....

اما این خرید ممکنه یکم طول بکشه چون فقط خریدن و پوشیدن نیست ... خرید کردن و عمل کردنه ....

برای همه شما عزیزان آرزو میکنم سال سبز و پرباری داشته باشید و شکفتنی دوباره را تجربه کنید ....

این غریب آشنای این گنبدنیلی هم تاشکفتنی دوباره میره .

به امید پیروزی با شیطان ...


مطلب آخر هم تقدیم میکنم به دو دوست عزیزم که این سال نو رو با غربت خاصی در نبود عزیزانشان شروع میکنن ...

 

""مائیم و هفت سینی که امسال شش سین دارد !
چرا که سبزی حضور تو ، در خانه نیست
...

      اما .... جایشان در قلبمان سبز است """ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط غریب نیلی  | 




اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان


 ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت   توسط غریب نیلی  | 




+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط غریب نیلی